١- گروهی از فرشتگان فرا رسیدند و رسول خدا ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) نیز در میان آنان بود
از مفضل بن عمر منه السلامروایت است که: مولای ما امام صادق ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) پس از حدیثی طولانی که میان سلمان منه السلام و عمر بن خطاب (لعنه الله) دربارهٔ عجایب مولای ما امیرالمؤمنین ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) رد و بدل شد، فرمود: عمر گفت: ای سلمان، نزد من شگفتیهای بسیاری از علی است و فضل او را انکار نمیکنم. سلمان گفت: از آنچه دیدهای، چیزی برایم بازگو کن.
عمر گفت: بله ای اباعبدالله، روزی با پسر ابیطالب دربارهٔ امری مربوط به خمس خلوت کرده بودم. او سخنم را قطع کرد و از نزد من برخاست و گفت: سر جایت بمان تا نزد تو بازگردم؛ چرا که کاری برایم پیش آمده است.
پس خارج شد و طولی نکشید که بازگشت، در حالی که بر لباسها و عمامهاش غبار بسیاری نشسته بود. به او گفتم: تو را چه شده است؟ گفت: گروهی از فرشتگان روی آوردند و رسول خدا ( -عَزَّ عَزُّهُ- ) نیز در میان آنان بود که آهنگِ شهری در مشرق به نام «جیحون» را داشتند. پس خارج شدم تا بر آنان سلام کنم، و این غبار به خاطر شتاب در راه رفتن بر من نشست.




