و همانا ارادهای که از علتِ نخستین صادر شود، فراتر از تعقل است؛ زیرا آن اراده، عینِ همان حقیقتی است که برتر از عقلی است که ادراک از آن واجب گشته است، و ادراک همان است که به حرکت حاصل میآید.حرکتِ معقول، نه به حرکتِ محسوس که از اجسام سر میزند.
پس چون حرکتِ معقول ثابت گشت و عقل را بدان جهت که سزاوارِ نامِ تکوین گردیده پیوند با آن روا شد، و از آنجا که حرکت از صفاتی است که جز برای جوهر نباشد، اثباتِ آنچه پیشتر آوردیم روا گشت؛ که همانا آن جوهرِ متحرک، نفسِ بسیط است. و نفس، حاملِ عقل است، و عقل آن است که اشیا بدان ادراک شوند، و نفس آن است که بدان بر ادراک توانایی یابند؛ پس ادراک از صفاتِ عقل است، و ادراک و قدرت از صفاتِ نفس؛ از این رو نفس دربرگیرندهی دو صفت است، یعنی ادراک و قدرت، و عقل هر دو را با هم در بر نمیگیرد.
زیرا نفسی که حاملِ عقل است، هم محسوس است و هم معقول. پس چون در آنچه پیشتر گفته شد تحقیق کنی، درخواهی یافت که چگونه آن ناتواننیرو که از دانش کوتاهی ورزیده است، خدا را جز به صورتی که برایش طرح و نگارهای قائل شود نمیشناسد؛ پس او تنها به واسطهی عالَمِ شهود، بر اله احاطه یافته و او را محصور،




