« سخنی در معرفت »
لیکن از قضایای معقول که از مقدماتِ برهانی برآمده است، نخستین سببِ آنها علتی است برای هستیِ دوم؛ و اوست آن معبودی که نه دیده شود و نه هیچ وصفی از اوصافِ جهانِ هستی از اراده و علم و قِدَم و جز اینها به ساحتِ او راه نیابد؛ اموری که موجبِ گستردگیِ رأی بر مراتبِ عقلیِ برهانی میگردد.
و این بدان روست که حکیمان بازداشتهاند که او را قدیم خوانند، چرا که قِدَم در بستر زمان است؛ و نیز بازداشتهاند که او را علیم نامند، زیرا این صفت به طبیعتِ کسی میپیوندد کهکسی که نادانی بر او روا باشد؛ و مقصودِ ایشان از نفیِ این صفات آن بود که هرگز چنین توهم نشود که چیزی با خدا همراه است، بلکه او یگانهای مجرد و قائم به ذاتش است که از تمامیِ نعوت و صفات منزه است.
و گفتند: آنچه دیگران برای او اثبات کردهاند، نزد ما روا نباشد. اما معرفتِ به او از آن حیث که اوست محال است؛ و اما معرفتِ به او از جهتِ تصورِ نفسانی، عقلی و مرکبِ طبیعی است؛ پس خدا نخستین که والاست سزاوارِ هیچیک از صفاتِ معقول و محسوس نیست. اما عقل، به سببِ استحقاقِ نامِ تکوین، رواست که فعل و ارادهی معقول بدو نسبت داده شود.




