ظهورش رحمت است و بطونش لطف و مِنّت، و همانا تاریکی و تیرگی و انکار، دیدگان را از دیدارِ او در پرده افکنده است؛ و بیتردید «صورت» صفت است و صفت بر همسانِ خویش دلالت دارد؛ و همانا خدا را جز به خدا نتوان شناخت و خداوند را هیچ مانندی نیست.
و صورت را فیضبخش و صورتگری است و او بخشندهی صورتها است؛ و ممکن نیست صورتی که در قلمروِ حسِ بینایی واقع میشود، پدید آید مگر در محل و جایگاهی معین. و صورت در پهنهی هستی، قرینِ «هیولی» است و هیولی، ریشه و بُنِ علّت است.
پس چگونه میتواند به موجودی پیراسته گواهی دهد، کسی که نادانی و گمراهیاش چنان است که خدا را جز با قرین ساختنِ صورت باز نمیشناسد؟ آیا این تیرهبختِ بیچاره را نمیبینی که بنده و پرستندهی صورت و مَثَل و کالبدی گشته که هستیاش تماماً به وجودِ آنها برپاست؟ و این همان گمراهی و باورِ نادانانی است که دربارهی ذاتِ خداوند بیدانش سخن میگویند؛ از خدا عافیت و تندرستی دین میطلبیم.
و همانا گفته شده است: «آن که از شناختِ ذاتِ خویش ناتوان است، به شناختِ ذاتِ دیگری ناتوانتر است.» و سرورِ ما «میم» (عزّ عِزّه) فرمود:«عارفترین شما به نفس خود،عارفترین شما به پرودگارش است.»
و ای نادانِ ستیزهجو، تو خود نمیدانی که جانت چیست و نمیدانی چگونه به بدنت پیوسته است، و نه میدانی که چگونه حواس را که ابزارهایِ تنِ تو هستند تدبیر و




