بدو به وصف «کل» اشارت رود؛ چرا که کل را نه به زیادت نیازی است و نه نقصانی در او راه دارد. پس آنگاه که معلوم و درکشده به عقل و حس باشد، در حالی که باطنش حقیقت و ظاهرش معرفت است، از گویاترین دلایل بر این گفتار است که: «صورتِ مَرئی» همانا برهانِ کل است؛ یعنی برهان بر تمامیِ هستی.
«آن غایتِ کلّیه است»؛ بدین معنا که همان بابِ پیوسته و شَبَحِ گویا است؛ زیرا هستی و وجود همان حجابی است که کمالِ وجودی از آن پدیدار گشته، و همان یتیمِ اکبر است که زمینِ باب میباشد.
و هرگاه هستی بپیراید، واحدی معقول گردد و مرتبهی باب چنین درک شود که او به «حجابِ اعلی» پیوسته است؛ آن که به حقیقت و نه به مجاز حجابِ خداوند است. و چون بگویی: «ای ازلی که همواره بودهای»، پس همانا این اشارت بر ظاهرِ «میم» که تسلیم بدو سزد واقع میگردد، و ظاهرِ میم، همان «باب» است؛ چرا که مجردات و معقولات و نفوس، حقایقی ازلی و دائماند که دگرگونی و تباهی و نیستی بر آنها راه نمییابد.
و در آن هنگام، ممکن نباشد که به «صورت» اشارت شود مگر به واسطهی آن مجردِ معقولی که زوال در آن میسر نیست؛ و آن صورتِ واحدی که کمال همواره با اوست، همان حقیقتِ دائم و ثابت و ازلی است. و همانا آن صورت به جایگاهی شناخته میشود




