آن «میم» است که بر او تسلیم بدان اشارت شده و. سپس از این عقلِ فعّال که حجابِ خدا و صفتِ اوست، «نفسِ کلّیه» است، که از او فیض مییابد خردها و جانهای هر آن که در آسمانها و زمین است، و او حقیقتِ هر صورتی است؛ و از این روست که اشارت شد که صورتِ هستی به معبود پیوند یافته است.
و او همان بابِ پیوسته و شَبَحِ گویا است، و اشباح تنها برای معقولات و محسوسات میباشند؛ و دانسته و محقق گشته است که هر شبحِ صاحبِ حسّی، همانا لطیف و کثیف است.
پس لطیف همان «نفس» است که بر «صورت» دلالت میکند، و کثیف همان «جسم» است که بدو برپاست؛ و جسم آن است که هستیاش در عقل و حس فرض شده باشد، و هر آنچه به حس درآید و در برابرِ دیده واقع گردد، فرجام و نهایتش درک شده است.
و بدین معنا اشارت فرموده در این گفتار که: «ظاهرِ من امامت و وصایت است و باطنم غیبی است که درک نشود.» و همچنین از این سخن که فرمود «صورت»، چنین مییابی که آن به مشاهده محقق گشته و در قلمروِ حس درآمده است؛ پس چون عالِم آن را تعقل کند و از صورت و مواد بپیراید، آن را معقولی مجرد مییابد که به کلّ برپاست و هستیاش بر هستیِ موجودات پیشی دارد، که نه کاستی بر آن راه یابد و نه تباهی، و او در ذاتِ خویش کامل است.




