ما نمیدانیم در آن چه پیش فرستادهایم مگر زمانی که بمیریم.»
عمار گفت: پس فردایِ آن روز نزدِ راهب آمدم و به او گفتم: «ناقوس را بنواز.»
پس گفت: «با آن چه کار داریم در حالی که تو مسلمانی؟»
پس گفتم: «تا رازش را به تو نشان دهم.»
گفت: پس راهب شروع به نواختنِ ناقوسش کرد و من آنچه را که ناقوس میگفت برایش میخواندم! پس او به سجده افتاد و اسلام آورد و گفت: «این مطلب نزدِ من به خطِ هارون بن عمران است که: (همانا خداوند در میانِ اُمّیها [درسنخواندهها] پیامبری برمیانگیزد و او را وزیری است که میداند ناقوس چه میگوید).»




