و به نزدِ سرورم علی بازگشتم. پس به من نگریست و لبخند زد و به من فرمود: دیدی که ظرفها پر نشدند؟ پس گفتم: آری ای سرورم، همانا دیدم که فرات در دهانهیِ ظرفها سرازیر میشد و حتی یک قطره از آن فراتر نمیرفت و با این حال پر نمیشوند!
پس فرمود: اینگونه است ای صعصعه، دلهایِ دوستانِ (اولیایِ) ما پر نمیشوند و از شناخت و معجزهیِ ما [به بنبست نرسیده و از گنجایش] مبهوت نمیگردند. آیا ندانستی ای صعصعه، آنکس که روزگاران و زمانها را آغاز کرده، بر هر چیزی تواناست؟ گفتم: آری سرورم.
پس به من فرمود: ای صعصعه، همانا معاویه هفتاد هزار بار در کفر [ظاهر شده است] که میانِ هر بار تا بارِ دیگر سی هزار سال است، ای صعصعه، تا هر که هلاک میشود از رویِ دلیلی روشن هلاک گردد، و هر که حیات مییابد از رویِ دلیلی روشن حیات یابد.
پس در دلِ خود گفتم: اگر سرورم میخواست معاویه را هلاک کند و مؤمنان را از شر و جنگِ او کفایت نماید (آسوده کند)، هرآینه چنین میکرد.
پس با گوشهیِ چشمِ خود به سویِ آسمان نگریست، پس ناگهان سَری را در کفِ دستِ سرورم علی دیدم. پس فرمود: آیا معاویه را میشناسی؟ پس گفتم: آری ای سرورم.
فرمود: به این سر بنگر. پس نگریستم،




