پس گفت: گذشتِ تو ای سرورم، بر عذابت پیشی گرفته است. پس آن راهب به حالتِ مردهای بازگشت که نه سخن میگفت و نه حرکتی میکرد.
سپس سرورم علی -عَزَّ عَزُّهُ- به من فرمود: ای صعصعه، او را در لحدش پنهان کن (به خاک بسپار). پس در کارِ خود حیران ماندم که با چه چیزی زمین را حفر کنم؟ پس سرورم با دستِ خود به زمین اشاره کرد، پس [زمین] شکافته شد و قبری نمایان گشت و لحدی در آن گشوده شد. سپس تلاوت فرمود: (و از آسمان آبی پربرکت فرو فرستادیم و با آن باغها و دانههای دروشده رویاندیم)1
پس نگریستم به آبی پیوسته و ریزان بدونِ ابر که بویی خوشبوتر از مشک داشت، بر پیکرِ آن راهب سرشار بود. سپس او را برداشتم و در لحدش نهادم و خواستم خاک بر او بریزم، که ناگهان قبر بسته شد و خاک همانگونه که بود بازگشت، و شگفتا که نوری از آن جایگاه پدیدار شد.
و گویندهای از میانِ آن نور میگفت: «(پاک و منزه است آفرینندهیِ روزگاران و قدیم [بیآغازی] که زوال نمیپذیرد، آشکارِ موجود در تمامیِ روزگاران، پنهانِ گمناشده،




