میروید؟» گفتم: «به سویِ مردی گمراه که ادعایِ چیزی را کرده که از آنِ او نیست و خود را به نامِ سرورم علی نامیده و خویشتن را به امارتِ مؤمنان ملقب ساخته است.» راهب گفت: «این مرد چه نامیده میشود (نامش چیست)؟» گفتم: «معاویة بن ابیسفیان.» پس گفت: «زمانِ آن فرا رسید، زمانِ آن فرا رسید»؛ این را سه بار تکرار کرد، سپس از دیدِ من پنهان شد و دیگر او را در آن صومعه ندیدم. پس در کارِ خود حیران ماندم.
و ناگهان سرورم علی -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: «ای صعصعه، راهب را دیدی؟» گفتم: «آری سرورم.» به من فرمود: «آیا او به تو گفت که زمانِ آن فرا رسید؟» گفتم: «آری.» پس به من فرمود: «پیمانش (اجلش) را بر او به پایان رساندم، دِیر را بگشا.» پس دِیر را گشودم و دیدم که به پشت افتاده و انجیل بر سینهیِ اوست. پس سرورم علی فرمود: «برخیز ای یوشع بن یوحنایِ نصرانی، که منم سرورت علی.» پس ناگهان راهب برپای خاست در حالی که ندا میداد: «پاک و منزهی تو، خدایی نیست غیر از تو و معبود و پرستیدهشدهای غیر از تو وجود ندارد»
پس او را ندا داد: ای یوشع! چند وقت است که در انتظارِ این لشکرکشی به سوی معاویه و چشمبهراهِ این روز هستی؟ پس گفت: از سی هزار سال پیش.




