آن را آفریده، یا هماکنون آن را پدید آورده است؟» پس پیوسته از بازارها میگذشتم تا اینکه به خانهیِ پادشاه رسیدم، پس برایم اجازه ورود گرفتند. وارد شدم و قصری بزرگ دیدم، و در صدرِ آن قصر، ایوانی بزرگ بود و در صدرِ آن ایوان، تختی از عاج بود که با آبنوس تزیین شده بود و پایههایی از طلا داشت که آراسته به دُرّ و گوهر بود. و بر روی آن تخت شخصی نشسته بود و پیرامونش شمشیرهای برهنه و غلامان و بردگان و خادمان و حشَم بودند، و فراتر از تمام آنچه دیدم، جلوهی الهی بود.
پس در دلِ خود گفتم: «چگونه بیاسایم در حالی که از نزدِ سرورم آمدهام؟» پس درنگی نکردم تا اینکه آن شخص را دیدم و شگفتا که او سرورم امیرالنحل امیرالمؤمنین بود! پس سلام کردم و آنان پاسخم را دادند و فرمان به نشستنم دادند. پس نشستم و نامه را به او دادم در حالی که پیوسته در اندیشهیِ این شخص بودم که آیا سرورم هست یا نه. پس سفره حاضر شد و فرمان به صرف غذا داده شد، پس مردم خوردند و من نیز با آنان خوردم، سپس فرمان به نوشیدنی و بساط ساز و آواز داده شد. پس گفتم: «من میخواهم بازگردم، آیا پادشاه به من اجازه بازگشت میدهد؟»
پس گفت: «امشب را به شب رساندهای، بمان تا بامدادِ فردا.» پس شبِ خود را تا بامداد گذراندم، پس پاسخِ آن نامه را به من داد و به سوی سرورم بازگشتم. پس او را بر روی




