پس چون بر آنان ایستاد [و به آنها رسید]، فرمود: سلام بر شما ای جوانمردان. (آنان جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم، و دلهایشان را استوار ساختیم، آنگاه که برخاستند و گفتند: پروردگارِ ما، پروردگارِ آسمانها و زمین است، ما هرگز جز او معبودی را نمیخوانیم، که در این صورت قطعاً سخنی گزاف گفتهایم).1
جابر گفت: پس هنوز سخنِ امیرالمؤمنین به پایان نرسیده بود که ناگهان آن گروهِ خفتگان چشم گشودند و گفتند: ای امیرالمؤمنین، پروردگارت را برای ما بخوان .
امیرالمؤمنین به آنان فرمود: به یاریِ خدا چنین میکنم.
جابر گفت: و امیرالمؤمنین از آن جایگاه بیرون رفت و فرمود: «ای جابر، بازگرد و به آنان بنگر، آیا نیازِ دیگری دارند؟»
جابر گفت: پس بازگشتم، ناگهان دیدم که آن گروه به همان حالتی که بودند بازگشتهاند (دوباره به خواب رفتهاند)، و بازگشتم و سرورم را از آن آگاه کردم.
فرمود: «ای جابر، این کار برای هیچکس پس از من سزاوار نیست»




