و مرا گنجی بود، پس آن را بیرون آوردم و از ترسِ اینکه مبادا امیرالمؤمنین را منتظر بگذارم، دیناری از من افتاد. پس به دنبالِ آن گشتم اما آن را نیافتم، پس به سویِ امیرالمؤمنین بازگشتم.
پس به من فرمود: پیامبرت را زیارت کردی و گنجت را بیرون آوردی. پس گفتم: آری. فرمود: پس آن دیناری که از تو گم شد، در کنارهیِدر است، پس برو و آن را بیاور. جابر گفت: پس رفتم و آن را آوردم، و با امیرالمؤمنین هممسیر شدم تا آنکه سپیده دمید. پس فرمود: ای جابر، در این وادی (درّه) برو و برایم آبی بیاور تا با آن وضویِ کاملی بسازم. پس در آن وادی سرازیر شدم و در آن پیش رفتم، پس سرورم از بالا ندا داد: ای جابر، سمتِ راستت.
گفت: پس روی گرداندم، ناگهان دریایی خروشان دیدم که در آن آب زُلال است و پیش میآمد و جوانی در آن بود و امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- بر جلویِ آن آب زلال در حرکت بود. پس با خود گفتم: این از شگفتیِ امیرالمؤمنین برای من است. و ظرف را پر کردم و شتابان به سوی امیرالمؤمنین بالا رفتم.
پس امیرالمؤمنین به من فرمود: تو با من سخن میگویی یا من با تو سخن بگویم؟
پس گفتم: ای آقایِ من، سخن گفتن از جانبِ شما برتر است.




