« خبر دهم: دربارهیِ من هرچه میخواهی بگو»
جابر گفت: با سرورم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب -عَزَّ عَزُّهُ- در کوچههای کوفه هممسیر بودم تا اینکه راهِ ما به نجف انجامید، پس چشمانم را به کوهی از کوههای حیره دوختم. پس سرورم به من نگریست و فرمود: «ای جابر، به چه مینگری؟» گفتم: «آقایِ من، به این کوه مینگرم.»
پس فرمود: «حقیقتِ آن بر تو پوشیده است: در آن تأمل کن.»




