پس فرمود: آن را در زمین فرو کن. پس آن را در زمین فرو کردم، ناگهان آبی جوشید سپیدتر از شیر و شیرینتر از عسل و خوشبوتر از کافور. پس فرمود: بنوش. پس نوشیدم، و ایشان پیاده شد و با دستِ خود سه بار آب برداشت و نوشید. سپس دستِ خود را در آن جایگاه فرو برد و از آن ماهیای بیرون آورد که دستوپا میزد و با صدایی ضعیف فریاد میکشید، پس آن را رها کرد. سلمان گفت: پس گفتم: ای سرورم، این ماهی چه میگوید؟
فرمود: میگوید من فرزندانِ علی را دوست میدارم و دشمنانش را دشمن میدارم، پس هر که اینگونه نباشد دوزخ سزاوارتر به اوست.
سلمان گفت: و در حالی که به راه خود میرفتیم بازگشتیم تا اینکه راهِ ما به کُنّاس انجامید، پس امیرالمؤمنین در کناس ایستاد و در این هنگام دو مرد نزد ایشان آمدند که یکی از آن دو میگفت: ای امیرالمؤمنین، همانا من بر عهدهیِ این شخص طلبی دارم.
و دیگری گفت: او هیچ طلبی از من ندارد و سخن به باطل میگوید.
پس امیرالمؤمنین فرمود: نامت چیست؟ گفت: فلان پسرِ فلان.
فرمود: برو ای مرد، و حقِ او را بپرداز و برحذر باش از اینکه مخالفت کنی. پس گفتند: ای سرورِ ما، همانا ما شما را بر خودمان گواه گرفته بودیم.




