سلمان گفت: پس پنداشتم که ایشان میفرماید با قایق عبور میکنند، پس خواستم بر قایقران بانگ زنم.
فرمود: ای سلمان، از پشتِ سرِ من عبور کن.
سلمان گفت: و ایشان از دجله عبور کرد و من نیز از پشتِ سرِ او عبور کردم، پس فرمود: ای سلمان، اگر تو ای سلمان...1 گفتم: ای سرورم، دانشی ندارم. فرمود: ای سلمان، این فرات است. پس گفتم: و چه چیزی در فرات است؟ فرمود: ای سلمان، به سوی فرات برو و آن را به حقِ من قسم ده، و به آن بگو آنچه از امانتِ بنیامیه در شکم دارد را بیرون اندازد.
سلمان گفت: پس پیش رفتم و فرات را به سرورم امیرالمؤمنین قسم دادم، ناگهان فرات از میانهاش شکافته شد و در قعرِ آن آتشی شعلهور بود و گروهی در میانِ آن سرهایشان را به زیر افکنده بودند. گفتم: ای سرورم، این آتش است و اینان گروهیاند که عذاب میشوند.
فرمود: ای سلمان، آنان دشمنانِ ما هستند که در آن جاودانهاند. (آتش چهرههایشان را میسوزاند و آنان در آن [با صورتی سوخته] زشترویند؛ آیا آیاتِ من بر شما خوانده




