پس ضربهیِ دیگری با آن چوب زد و فرمود: تصویرِ مرا بنگر. پس یکسومِ [دیگرِ] آن کاسته شد. پس فرمود: چیزِ دیگری [میخواهید]؟ گفتند: آری. پس بر فرات زد و فرمود: تصویرِ مرا بنگر، که ناگهان آبِ فرات خشک شد. گفتند: ای سرورِ ما، همانا هلاکتِ ما در این است.
جابر گفت: پس به ماهیان در بسترِ فرات نگریستم که بر رویِ زمین دستوپا میزدند. پس امیرالمؤمنین چوب را گرفت و آن را بر رویِ فرات کشید، ناگهان آبِ فرات به همان اندازهای که نیاز داشتند تنظیم شد. پس گروهی گفتند: تویی تو، و اکنون دانستیم که تو همان خدایی هستی که معبودی جز تو نیست، و بلندمرتبه و بزرگی.




