لشکرِ من مردی منافق است که مرا دشمن میدارد و دشمنانم را دوست میدارد. جابر گفت: سپس سرورم فرمود: ای قوم، فلانی را فراخوانید. جابر گفت: پس او را فراخواندیم، پس به او فرمود: بنگر، وگرنه فرمان میدهم که تو را در آن [آتش] بیفکنند.
جابر گفت: پس نگریستم و ناگهان دیدم که آتش او را فراگرفت و زیباییهای چهرهاش را سوزاند، پس بیچشم، بیبینی، بیگوش، بیپیشانی و بیریش ماند در حالی که میگفت: ای سرورم ای امیرالمؤمنین.
پس امیرالمؤمنین فرمود: مرد امان یافت؛ پس بر چهرهاش آب دهان انداخت و ناگهان چهره و چشمان و دهانش به حالت اول بازگشت. فرمود: ای جابر، با ما به راه بیفت. پس به راه افتادم و لشکر نیز به راه افتاد تا اینکه به کوفه رسید و در خانه خویش فرود آمد، پس آن قوم نزد ایشان گرد آمدند و گفتند: ای امیرالمؤمنین، میخواهیم از شما درباره آن گروهی که در [دل] زمین دیدیم بپرسیم.
پس فرمود: (آنان کسانی هستند که خداوند بر دلهایشان مُهر نهاده است)1 (به آن ایمان نمیآورند تا آنکه عذاب دردناک را ببینند)2. سپس فرمود: بخوانید (همانا کسانی که ایمان




