صاحبِ حدیث گفت: من و امیرالمؤمنین ماندیم که ناگهان آهویی را دیدم که به اطراف مینگریست و میدوید. پس چون امیرالمؤمنین او را دید، او را فراخواند و پیاده شد و نشست و او را در دامانِ خود گرفت، در حالی که آهو میگریست و امیرالمؤمنین میفرمود: هماکنون، هماکنون. و ایشان مرا فراخواند. و فرمود: ای جابر.
گفتم: لبیک.
فرمود: آن عصا را تکان بده. پس آن را تکان دادم اما تکان نخورد. پس گفتم: ای سرورم، تکان نخورد. پس دستش را دراز کرد و آن را از ریشه برکند، و ناگهان نهری روان شد سردتر از برف، سپیدتر از شیر و شیرینتر از عسل. پس فرمود: بنوش ای آهو، به برکتِ خدا و سعادت از او با دستِ ولیِ او. پس آهو نوشید تا سیراب شد، و همانا از همانجا که آمده بود، بازگشت.
پس گفتم: ای سرورم، این آهو را دیدم که به سوی شما آمد و شما او را در آغوش گرفتید، سپس گریست و شما به او فرمودید هماکنون، هماکنون. فرمود: ای جابر، این از آنانی است که حق به او شنوانده شده و نجیب گردانیده شده است، و چون شنید من اینجایم، به سوی من آمد تا به من بنگرد، پس تشنگی بر او چیره شد؛ پس چون او را در دامانم گرفتم، گفت: ای سرورم، آهوی دیگری دشمنِ من است، فرزندی به دنیا نمیآورم جز




