سرورم.» پس ماجرا را از آغاز تا پایان برایم بازگو کرد. گفتم: «و تو آنجا بودی ای سرورم؟» فرمود: «ای جابر، من در هر مکانی هستم.»
گفتم: «پس آن پرندگانی که بر گردِ تو بال میزدند چه بودند؟»
فرمود: «آنها ارواح شیعیانِ مؤمنِ من هستند و هر کجا که باشم با مناند.»
سپس فرمود: «ای جابر، آب را به ابواللیث (شیر) بنوشان.»
جابر گفت: پس ظرف آب را گرفتم و از اسبم پیاده شدم و دهانه آن را در دهانِ او نهادم، و او در پیشگاه سرورم امیرالمؤمنین غرّشی ملایم کرد.
امیرالمؤمنین فرمود: «به سلامت برو ای ابواللیث.»
جابر گفت: پس گفتم: «ای سرورم، شما را دیدم در حالی که با آن درنده سخن میگفتی.»
پس فرمود: «آری، از گرسنگی به من شکایت کرد و این بدان روست که گوشتِ شیعیانِ من بر او حرام است.»




