پس نام خدا را بردم و نشستم و آب برداشتم تا از آن بنوشم، پس با خود گفتم: نه، به خدا سوگند حتی یک لحظه به سرورم خیانت نمیکنم. پس ظرف را پر کردم و درِ آن را بستم و از آن مطمئن شدم، و برخاستم تا آن را ببرم که ناگهان ندا دهندهای مرا ندا داد.
پس گفتم: سرورم! و به سمتِ راست نگریستم اما کسی را ندیدم. پس برای بارِ دوم ظرف را برداشتم تا آن را ببرم که ناگهان فریادزنندهای مرا ندا داد، پس گفتم: سرورم! و به پشتِ سرِ خود در دریا نگریستم، ناگهان فرشی (تختی روان) از نور دیدم که از میانهیِ آن دریا پیش میآید و سرورم در آن نشسته است.
پس به نشانه سلام به من اشاره کرد و من نیز به او اشاره کردم. پس ظرف آب را برداشتم و بالا آمدم. چون از آن راهِ پنهان بیرون آمدم، سنگ [به جای خود] بازگشت، و ناگهان پرندگانی را دیدم که زیباتر از آنها ندیده بودم، گویی از چنان کافورند، بر فرازش بال میزدند و پیرامونِ ایشان و جایگاهش پرواز میکردند. پس ظرف آب را برداشتم و به سوی سرورم آمدم، که ناگهان دیدم ایشان در جایگاهِ خود ایستاده و درندهای با اوست، و یکی از دستانش را بر تمامِ آن جنبنده و دیگری را بر گردنش نهاده است و هنگامی که مرا دید، در گوشِ او راز میگفت. پس چون به او نزدیک شدم، به من فرمود: «ای جابر، تو با من سخن میگویی یا من با تو سخن بگویم؟» جابر گفت: [گفتم:] «با من سخن بگو ای




