پس گفتم: همراه من کمی آب است و جز آنجا آبی نمیشناسم، سپس گفتم: ای سرورم، آب دور است و ما در بیراهه هستیم و آبی نمایان نیست. فرمود: ای جابر، پیشِ من بیا. پس پیش رفتم و به او نزدیک شدم، پس با دستش به من اشاره کرد و فرمود: ای جابر، بنگر. پس نگریستم و چیزی ندیدم، پس گفتم: ای آقای من، چیزی ندیدم. پس دستش را بر چهرهام کشید، ناگهان گرد و غباری در دوردست دیدم که شبیهِ یک راهِ راست بود، و کنارِ آن راهِ راست، نوری میتابید.
جابر گفت، پس سرورم به من فرمود: آیا آن کوه را میبینی؟ پس بر آن قسم یاد کن تا راهی پنهان برایت گشوده شود، پس در آن راهِ پنهان فرود آی تا آب را ببینی.
جابر گفت: پس ظرف آبی را که همراه داشتم بیرون آوردم و به راه افتادم تا بر آن راهِ راست ایستادم، و ناگهان با راهِ راستی روبهرو شدم که پرنورتر از آن ندیده بودم. پس به شدت در آن راهِ راست قدم نهادم و مسافتِ کوتاهی پیمودم تا اینکه به کوه رسیدم. پس به سوی آن پیش رفتم و از اسبم پیاده شدم، و آن را به حقِ سرورم امیرالمؤمنین قسم دادم، که ناگهان سنگی چرخید همانگونه که پَر در دریایی از بادِ طوفانی زیر و رو میشود، و ناگهان پلکانی و سردابی نمایان شد. پس نام خدا را بردم و پایین رفتم، و پیوسته میرفتم تا اینکه به دریایی رسیدم که در آن آبی سپیدتر از شیر، شیرینتر از عسل و خوشبوتر از کافور بود.




