« خبر چهارم: ای جابر، اگر مرا آنگونه که سزاوارِ شناختِ من است میشناختند، قطعاً مرا میدیدند »
و با سندِ خود، جابر بن عبدالله انصاری گفت: روزی با سرورم امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- بودم و ایشان نمازِ صبح را با ما به جای آورده بود، پس به من فرمود: ای جابر، آیا در راهی به دنبال سرورت میآیی و او را همراهی میکنی؟ گفتم: آری ای سرورم. فرمود: برو و بر اسبت سوار شو و به من ملحق شو.
جابر گفت: پس سرورم سوار شد و من نیز سوار شده و روانه شدم، و در پیِ ایشان به راه افتادم تا او را بیابم، و در حالی که در بازارها میگشتم از سرورم پرسوجو میکردم، و از هر مردی که میپرسیدم، میگفت او را ندیدهام، تا اینکه با صعصعة بن صوحان روبهرو شدم، پس گفتم: آیا سرورمان را دیدهای؟ گفت: آری، به او ملحق شو. جابر گفت: پس به سوی کُنّاس بیرون رفتم و دیدم گروهی گرد هم آمدهاند، پس گفتم: ای اهل کناس، آیا امیرالمؤمنین را دیدهاید؟




