« خبر سوم: شناخت نفس »
و با سندی از جابر که گفت: با سرورم امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- در کوفه بودم: پس فرمود: ای جابر، از این کوفه تا این اُبُلّه [شهری نزدیک بصره] چقدر راه است؟ سپس فرمود: اُبُلّهیِ شما.
گفتم: ای سرورم، چند روز. فرمود: کجا هستی؟ پس ناگهان دیدیم در ابله هستیم. پس فرمود: ای جابر، نفسِ خود را شناختی؟ گفتم: به آنچه خداوند به من شناساند، دانستم. پس فرمود: ای جابر، این دجله از کجاست و به کجاست؟ گفتم: ای سرورم، دانشی ندارم. فرمود: بنگر. پس نگریستم، ناگهان دیدم زمینی خشک است که هیچ رطوبتی در آن نیست، پس گفتم: ای سرورم، زمینی خشک است.
فرمود: ای جابر، بر تو پوشیده است، پس بنگر. پس نگریستم، ناگهان دیدم دجله است و آب به عقبِ خود بازمیگردد، پس گفتم: ای آقایِ من، دجله به همانجا که بود بازمیگردد. فرمود: بر تو پوشیده است، پس بنگر. پس نگریستم، ناگهان دیدم دجله طلایِ زرد است، پس گفتم: ای سرورم، آن را طلایِ زرد میبینم. فرمود: بر تو پوشیده است، بنگر. پس




