حال که ما سرگرم کار خویش بودیم، آن دو اسب از غار بیرون شدند و ما از آنها آگاه نگشتیم. پس معاویه گفت: من چنین گمان نمیبرم، بلکه حقیقتِ امر بر خلاف آن چیزی است که یاد کردی. عمرو گفت: پس آن چیست؟ معاویه گفت: همان است که تو گمان میبری!
پس مولایم امیر مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- مرا فرمود: ای حارث، او میخواست بگوید که همانا علی بن ابیطالب آن دو اسب را رها ساخته است، و بیگمان او در این جایگاه از وی در بیم است!
سپس معاویه او را گفت: ای عمرو، شتاب کن به سوی لشکرگاه ، تا شبانه و پیش از دمیدن پگاه بدان درآییم مبادا که رسوا گردیم. پس روانه شدند در حالی که لغزان بر روی خویش درمیافتادند ، و من در همان جهت که امیرمؤمنان بود ایستاده بودم، و او مرا میفرمود: ای حارث، معاویه هشیار شده است که از کجا مبتلا شده ، و سخت هراسان است که عمرو بر این راز آگاه شود و او را در همین جایگاه به قتل رساند.
پس عرض کردم: ای مولای من، و آیا معاویه میداند که تو چه میکنی؟ فرمود: آری، هیچ حادثه وبلایی بر او فرود نیامد و هیچ امری از امور او را غافلگیر نساخت، مگر آنکه گفت: این از جانب علی بن ابیطالب است و اوست که این کار را با من کرده است. پس عرض کردم: ای مولای من، و او با وجود این احوال، باز هم با حق سرِ عناد دارد ؟ فرمود: ای حارث، تا آنکه حجت از هر روی بر او تمام و لازم گردد، پس او را هیچ عذری در میان نماند و هیچ بخشش و چشمپوشیای بدو نپیوندد.




