مكتبة كتيبة محمّد بن نصير Muhammad bin Nusayr's Library Bibliothèque de Muhammad bin Nusayr کتابخانه کتیبه محمد بن نصیر

مَكْتَبَةُ كَتِيبَةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ

اخـبار صـفینیات - محـمد بن عـلی جـلی

تصفّح
سحب للأسفل
الصفحة 91 من 132

بیرون کِش. عرض کردم: مولای من، چگونه چنین کنم در حالی که آن دو اسب در اندرون آنند؟ فرمود: وای بر تو ای حارث، می‌بینم که تیرگیِ ظلمات از وجودت زایل نمی‌گردد، چرا با مولای خویش در افعالش به معارضه برمی‌خیزی، حال آنکه او آیتی از پسِ آیتی بر تو آشکار می‌سازد تا مگر بازگردی، پس عرض کردم:

عفوت را خواهانم ای مولای من، هرگز به مانند این لغزش بازنگردم . پس شتابان درآمدم و پایم به معاویه گرفت و او بر روی عمرو افتاد. عمرو گفت: وای بر تو ای معاویه، آیا خواب‌آلودگی چنان تو را در ربود که بر روی درافتی، در حالی که با من سخن می‌گویی؟ معاویه گفت: به خدا سوگند ای عمرو، هیچ خوابی در من راه نیافت، بلکه بادی از جانب وادی به اندرون غار بر من وزید، آیا تو آن را احساس نکردی؟ عمرو گفت: نه!

حارث گفت: پس عنان آن دو اسب را گرفتم و بیرون شدم، و چون به میان آن دو رسیدم، یکی از اسب‌ها ضربه‌ای بر شانه راست عمرو کوفت، پس او بر روی معاویه درافتاد. معاویه او را گفت: تو را چه حال است ای عمرو؟ گفت: همانا جنیان ما را سنگ‌باران می‌کنند در این وادی؛ چرا که شب‌هنگام است و ما ساکنان آن را بیازرده‌ایم، و این سنگی بود که بر شانه من فرود آمد، پس برخیز تا از اینجا برویم!

پس برخاستند، و در آنجا قصد آن دو اسب کردند، لیکن هیچ نشانی از اسبان نیافتند. عمرو به معاویه گفت: وای بر تو، اسبان ما را چه شد؟ او گفت: آیا در اندرون غار نیستند؟ عمرو گفت: هیچ چیزی در غار نیست. پس به گردش و جستجو در غار پرداختند و چیزی ندیدند، آنگاه عمرو گفت: همانا من چنین گمان می‌برم که در همان

الصفحة 91 من 132