آنان میگویند؛ زیرا اشیایی که از زمانِ قِدَم تا هنگامِ غیبتشان تکوین یافتهاند، همراه با ظهور، تکوینیافته هستند، و سپری شدنشان با آن [ظهور]، از زمرهی رخدادهای نوپدید نیست.
پس گفتم: ای مولایِ من، تو داناتر و استوارتری، و تواناتر و چیرهتری! پس فرمود: ای عمّار بنگر، جز این نیست که آن را به تو مینمایانم زیرا میخواهم که تو را از این هستیات غایب سازم، و مولایت تو را بدان نعمتی که برایت سزاوار میبیند، به ظهور رساند.
پس گفتم: ای سرورِ من، اردوگاهِ ما کجاست؟ پس فرمود: اینک اینجاست، آیا آن را نمیبینی؟ پس گفتم: نه به خدا سوگند، آن را نمیبینم. پس فرمود: ای عمّار بنگر، پس نگریستم و ناگاه لشکر را ایستاده یافتم، چنانکه در خیالم مینمود که گویی روان و در حرکت است . پس گفتم: به خدا سوگند ای سرورِ من، این لشکرِ ماست؛ و حسین و حسن -عَزَّ عَزُّهُمَا- و محمّد بن حنفیّه را دیدم که هر یک در همان جایگاهی بودند که امیرِ مؤمنان آنان را در آن آرایش داده بود.
و حسین در این هنگام در جناحِ راست، و حسن در جناحِ چپ، و محمّد بن حنفیّه دنبالهی سپاه قرار داشت، و امیرِ مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- جلوی سپاه بود؛ و لشکر با همان هیئتِ خویش روان بود و از ساختارِ هستیاش دگرگون نگشته بود، و من به خویشتن مینگریستم، و امیرِ مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- نیز در آن جایگاه حضور داشت، پس با خود میگفتم: همانا این از شگفتیهایِ امیرِ مؤمنان است، در حالیکه حسن و حسین در اینجا ایستادهاند و در عینِ حال، هر دو در مکانهایِ خویش در میانِ سپاه رواناند.




