پس فرمود: ای زادان، به زودی عمرو با آنان که در حضورش هستند به سوی معاویه روانه میشود، و چون معاویه بداند که عمرو روی آورده است، به پیشوازش از سراپرده و خیمهگاه (قبه) خویش تا فاصلهای دور بیرون میآید، و همانا آن دو در فلان و فلان جایگاه با یکدیگر پیمان میبندند، و بهراستی معاویه برای عمرو صدهزار درهم و ده صندوق از حریر دیبا و جامههای یمانی پیشکش میبَرد، که رنگهایشان چنین و چنان است، و اگر تو سازندگان آنها را میشناختی، هرآینه نام ایشان و نام پدران و مادرانشان را برایت میبردم، و نیز آنچه را هر یک از آنان از نسل خویش به یادگار گذاشته و آنچه تا روز رستاخیز بر جای خواهند نهاد. بنگر ای زادان!
پس دیده فراز کردم تا بنگرم، که ناگاه عمرو را در انجمنی بزرگ یافتم که از جایگاه خویش بیرون آمده و همگان گرداگردش را فرا گرفتهاند، و او در میانه ایشان گام برمیدارد، و ناگاه معاویه را دیدم که از سراپرده خویش بیرون آمده تا آنکه در همان جایگاهی به پیشوازش رفت که امیرمؤمنان نشانِ آن را داده بود ، پس در آنجا یکدیگر را در آغوش کشیدند و فرمان داد تا یکصد هزار درهم، و ده صندوق حریر دیبا، و جامههای یمانی را به همراه او برایش ببرند.
گفت: و میان ما و لشکرگاه معاویه یک فرسنگ فاصله بود، و همانا من چنان بدو مینگریستم که به امیرمؤمنان مینگریستم، در همان حالی که او حضور داشت و من در پیشگاهش ایستاده بودم. پس در درونِ خویش گفتم: ای مولای من، چه شکوهمند و بزرگی! بهراستی که مرا بر بخشِ عظیمی از علمِ خویش آگاه ساختی!




