است. گفتم: آری ای مولای من! فرمود: مقدارش چقدر باشد؟ گفتم: درازای آن فرسنگی در پهنایی همانندِ آن است.
فرمود: آن چنان است که گفتی؛ پس بدانچه از قدرتِ مولای خویش میبینی بنگر. سپس مشتی از خاک برگرفت و آن را در هوا به سوی لشکر معاویه پاشید ؛ که ناگاه آن خاک همهی سپاه معاویه را بپوشانید، چنانکه دیگر هیچیک از آنان بر بیننده پدیدار نمیماند. پس گفتم: به حمدِ خدا، معاویه و یارانش هلاک گشتند. مرا فرمود: ای عمار، برخیز و بر اسب خویش سوار شو و میانشان جولان ده و بنگر که آیا کسی از ایشان را میبینی؟ پس بر اسبم بنشستم و در میانشان به جولان درآمدم؛ پس جز زمینی تهی ندیدم، که نه فریادکنندهای در آن میدیدم و نه کسی از ایشان را حس میکردم.
پس گفتم: هلاک گشتند و سپاس برای خداوند است؛ و به نزد مولای خویش بازگشتم و در پیشگاهِ او بایستادم و بدو گفتم: ای مولای من، تابِ آزمونِ تو را بر خویشتن ندارم. پس فرمود: و به همین تو را آزمودم؛ پس ای عمار، برخیز و بنگر.




