پس فرمود: ای عمار، مگر نه این است که تو اکنون در کوفهای؟ گفتم: مرا بر آن دانشی نیست. فرمود: بنگر! پس نگریستم و ناگاه او را دیدم که در مسجد کوفه، در آن جایگاهی که در آن قضاوت میکرد، نشسته است. پس گفتم: هیچ دگرگونی و نیروئی نیست مگر به تو ای مولای من! پس فرمود: ای عمار، همانا مولای تو از حیث و کیانِ خویش نه دگرگون میشود و نه زوال میپذیرد.
و من به جامعِ کوفه مینگریستم و هیچ از آن بر من پوشیده نبود؛ و گروهی از اهل کوفه را دیدم که آنان را میشناختم، پس بر من سلام کردند مانند سلام کردنشان آن زمانیکه با ایشان بودم. و همانا قومی آمدند تا میانشان داوری کند، و گروهی را فرمان داد و دیگران را نهی فرمود.
سپس فرمود: ای عمار، آیا به یقین رسیدی؟ گفتم: آری ای مولای من. فرمود: بنگر! پس نگریستم و ناگاه ما در همان جایگاهِ خویش بودیم چنانکه بودیم. سپس دست مرا گرفت و به لشکرگاه بازگشت؛ و این از دلایلِ او در صفین بود -عَزَّ عَزُّهُ-




