قنبر گفت: من به نزدیکیِ سپاه دشمن بیرون میشدم و با انگشتریِ معاویه و انگشتریِ عمرو بن عاص [نامهها را] مُهر میکردم، و شمشیرِ عمرو را به لشکریانِ معاویه نشان میدادم و میگفتم: «آیا این را میشناسید؟»
پس این خبر به عمرو و معاویه رسید که قنبر انگشتریِ عمرو و شمشیرش و نیز انگشتریِ معاویه را به لشکریان نشان میدهد؛ آنان با خود گفتند او اینها را از کجا آورده است؟ پس معاویه در این کار سرگشته ماند و ترسید که آشوب در میان سپاهش افتد.
پس عمرو بدو گفت: «این کار را به من واگذار که برایت چارهای میاندیشم.» آنگاه معاویه بنیامیه و اهل شام را گرد آورد و به آنان گفت: «همانا ما پیکی نزد قنبر فرستادیم تا علی را بکشد و به سوی ما بیاید، و بدو مژدهی پاداشی فراوان دادیم و او را از خونِ عثمان امان بخشیدیم. اما او به سخنِ ما اعتماد نکرد و گفت: من از عمرو بن عاص بیش از معاویه بیمناکم و انگشتری و شمشیرِ او را به عنوانِ گرو میخواهم؛ پس ما هر دو را برایش فرستادیم، هم انگشتریِ عمرو و هم انگشتریِ معاویه را. اما او پیمانشکنی کرد و انگشتریها و شمشیر را برای خویش نگاه داشت.»




