بارِ کارزار را چنان از دوشِ او برداشتم که گویی او را نیازی به پیکار به نفسِ خویش نیست.
پس او را گفتم: وای بر تو ای مالک! از عاقبتِ سخن خویش بر حذر باش که چنین کلامی را در حقِ امیرالمؤمنین بر زبان رانی!
و من در این حال بودم که ناگاه امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- را سوار بر اسب نزد خویش یافتیم، در حالی که عمامه بر سر بسته و صورتش را با طرفی از عمامه پوشانده و ذوالفقارش را در دست داشت؛ پس فرمود: ای طرماح، مالک به تو چه میگوید؟ آیا میگوید که علی در این روز به یاریِ او محتاج گشته است؟ عرض کردم: ای سرورم، تو خود بدانچه هر نفسی در سِرّ میدارد و پنهان میسازد، دانایی.
آنگاه حضرت دستِ خویش به سویِ کمربند مالک برد و او را در هوا برافراشت؛ پس به خدا سوگند که مالک را دیدم میان آسمان و زمین معلق گشته و پاهایش در هوا میجنبید؛ تا آنکه مولایم هفتاد بار حمله برد و در هر حمله صد سوار را به خاک افکند، و هر بار باز میگشت و نزد من میایستاد و میفرمود: ای طرماح، همانا خداوند علی را در این روز نصرت بخشید.
طرماح گفت: پس مرا بر او شفقت و رقتی پدید آمد و گفتم: من به نزد حسن میروم و از او میخواهم که از مولایم امیرالمؤمنین برای او طلبِ آمرزش کند. چون به نزد او آمدم و مرا بدید، فرمود: ای طرماح، {و کیست ستمکارتر از آن که بر خدا دروغ بندد}.
پس عرض کردم: ای سرورم، بر طرماح نعمت بخش و احسان کن؛ پس چون امیرالمؤمنین حسن را بدید، بدو فرمود: حمله بَر! پس او هفتاد بار چونان حملاتِ




