مالک گفت: عرض کردم: ای مولای من، چگونه به تنهایی به سوی ایشان شوم، در حالی که آنان با آن شمار و سِپاه خویش، گردِ آن ملعون چونان کوهی گران حلقه زدهاند؟
فرمود: وای بر تو! صاحبِ امر و مشیت تو را فرمان میدهد و آنگاه در امرِ او شک به دل راه میدهی؟ و توانِ دفعِ آن شک را در خود نمییابی در حالی که او با توست؟ همانا تو در گمراهی آشکار هستی!
پس همچون پارهآهنی تافته در میانهی تازیانه بر آنان برون شدم، چنانکه چون مرا بدیدند، بانگ برداشتند: «مالک اشتر است! وای بر شما!» و در حالی که سپاهشان میان من و ایشان حائل بود، آن را پشت سر نهادم. پس معاویه گفت: «وای بر شما! مالک از کجا به شما رسید؟ به خدا سوگند که علی ما را مقهورِ خویش ساخت.» پس لشکریان چون موج درهم شدند و با یکدیگر درآمیختند و هر کسی برای خویش راهِ نجات میجست. و اسبِ معاویه لغزید ؛ پس بر او چیره گشتم و مهارِ اسبش را به گردنش افکندم، در حالی که اسبش گریزان گشته بود و در پیِ دیگر اسبان میشتافت و معاویه به هیچکس التفات نمیکرد و هیچ بشری او را پناه نمیداد.
پس او را به پیشگاهِ امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- آوردم. چون در برابرِ آن حضرت ایستاد، به رو درافتاد و سجدهکنان گفت: «ای مولای من، امانِ تو را میخواهم و به ارادهی تو گردن مینهم» پس حضرت بدو فرمود: «ای مالک، اگر امان و درنگ و مهلت دادنِ من و نفوذِ امر و ارادهام نمیبود، همانا او و همراهانش و هر که را بر روی زمین است، در کمتر از چشمبرهمزدنی نابود میساختم. ای مالک، کدامیک عظیمتر است؛ اسارتِ تو




