مكتبة كتيبة محمّد بن نصير Muhammad bin Nusayr's Library Bibliothèque de Muhammad bin Nusayr کتابخانه کتیبه محمد بن نصیر

مَكْتَبَةُ كَتِيبَةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ

اخـبار صـفینیات - محـمد بن عـلی جـلی

تصفّح
سحب للأسفل
الصفحة 43 من 132

گفت: چون فردا فرا رسد، از هیچ‌کس سخنی مپذیر، حتی اگر خود من نزد تو آیم، مگر آنکه انگشتری‌ام را از انگشت من بستانی. گفت: چنین کنم.

چون روز سوم فرا رسید، امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- مالک اشتر را فراخواند و بدو فرمود: برو و به آن قوم همان بگو که دیروز گفتی. پس او برفت تا به آن قوم پیوست و همان سخنِ نخستین را بدیشان بازگفت. آنان بدو گفتند: انگشتری‌ات را به ما بده؛ پس مالک انگشتری خویش به آنان سپرد و آن قوم از سرِ آب برخاستند.

پس یاران امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- بر آب وارد گشتند و دیگران را وارد ساختند و مَشک‌ها و ظرف‌های آب را آکنده کردند. چون این خبر به معاویه رسید، حجل را فراخواند و بدو گفت: وای بر تو، آیا تو را چنین و چنان فرمان ندادم و پیشاپیش تأکید نکردم، که هیچ سخنی را نپذیری، حتی اگر من باشم، مگر آنکه انگشتری‌ام را از انگشت بستانی.» حجل گفت: «همانا چنین کردم؛ تو خود نزد من آمدی و مرا به کناره‌گیری از آب و شریعه فرمان دادی و می‌گفتی: "من معاویه بن ابی‌سفیان هستم"؛ و من نپذیرفتم تا آنکه به تو گفتم: "انگشتری‌ات را بیاور"، پس آن را به من سپردی و اینک آن نزد من است»!

پس معاویه دست بر انگشت خویش برد و در طلبِ انگشتری برآمد، ناگاه انگشتری را در انگشت نیافت و آن را نزد حجل دید. پس معاویه به عمرو گفت: «این از شگفتی‌های سهمگین و چاره‌ناپذیرِ علی بن ابی‌طالب است.» عمرو بدو گفت: «آیا هولناک‌تر از این را نمی‌بینی؟ و آن هنگامی بود که او در سرایِ سراقه بر تو وارد گشت و تو را به کشتنِ او فرمان داد تا آنکه وی را با شمشیرِ خویش کُشتی؛ و نیز نمودار شدنِ (خروج)

الصفحة 43 من 132