چون آنان را در حال عبور دیدند، مهلب گفت: به ایشان در رسید که آبِ این جایگاه فروکش کرده (نضب) و اینک گذرگاهی کمعمق است. پس خود را در طلبِ آن قوم درافکندند، و چون در میانهی فرات جای گرفتند، آب آنان را فراگرفت و غرق گشتند.
پس زنی که فرزندش در میان ایشان بود و غرق شدن او را میدید، بانگ برآورد و استغاثه کنان گفت: ای علی، تو را به محمد و حق او بر تو سوگند میدهم که از فرزند من و از اهل رقه درگذر، که از سجیهی تو جز تفضل انتظار نیست.
گفت: دیده گشودم و نگریستم، ناگاه آن خلقِ بسیار را دیدم که به سوی کرانه ها و ساحل بالا کشیده میشدند.
حر بن صباح گفت: از اهل رقه شنیدم که هفتصد مرد بودند؛ پس مردمان گفتند: ای مولای ما، چرا از همگان درگذشتی؟
فرمود: فرمانش جاری گشت و عمرش به پایان رسید.
گفت: حاتم بن غزوان رافقی که سرورِ ایشان بود، غرق گشت؛ اما مهلب و حارث بن شهاب رقی رهایی یافتند. چون نجات یافتند، طلبِ عبور کردند و به سوی امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- گذشتند و در پیشگاهش خضوع نمودند و پوزش خواستند و توبه و پشیمانی خویش آشکار کردند؛ آنان از پیشگاهِ مولا طلبِ عفو نمودند و با او به سوی صفین رهسپار گشتند و در شمارِ سپاهیان او درآمدند و در پیشگاه او به کارزار درآمده و پیکار نمودند، و سرانجام در صفین کشته شدند. پس این از جمله براهین و آیاتی بود که از او در مسیرِ عزیمت به سوی صفین مشاهده کردم؛ سلام و تحیات و اکرامِ او بر ما باد.




