پس گفتم: ای پسر عاصم، همهی سپاهِ علی از فرات گذشتند و علی در میانِ شماری از کسانِ خویش باقی مانده است؛ تو را با او چه حال است که از عبورش بازداری؟ که اگر او عبور نکند، برای کسی که بگذرد خبری نخواهد ماند و چون خبرِ بازداشتنت از علی را به معاویه رسد، نزدِ او از مقربان خواهی گشت.
او گفت: وای بر تو! آیا میدانی چه میگویی؟ من هیچ معبری که کسی از آن گذرد وانگذاشتم، مگر آنکه با مردانِ جنگی از آن حراست کردم تا نه علی بدان دست یابد و نه یارانش.
پس بدو گفتم: همانا او مرا و اصحابش را فراخواند و بر ایشان پیشی گرفت که هر گروهی از جایگاهی معین عبور کنند؛ آن جایگاهها را بر ایشان توصیف نمود، پس بدان جایگاه شدند و از آن گذشتند. او گفت: آیا آنها را میشناسی؟ گفتم: آری، جایگاه چنین و چنان و جایگاه چنین و چنان.
پس گفت: آن جایگاههایی که وصف میکنی، در فرات دشوارتر از آنها برای عبور نیست؛ پس چگونه از آن میگذرند؟ همانا تو سخنی باطل میگویی. آنگاه به حاضرانِ درگاهش گفت: بر شما باد آن قومی که با علی بازماندهاند، پس ایشان و او را بازدارید! پس هفت هزار مرد، در حالی که شمشیرها و سپرها در دست داشتند، به سوی او شتافتند . چون بر امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- پدیدار گشتند، وی به سهل بن حنیف و همراهانش فرمود: عبور کنید!
و علی -عَزَّ عَزُّهُ- در جایگاهی از فرات بود که به «تنّور» شناخته میشد و در آنجا آبی پهناورتر از آن نبود. پس آن قوم روی به عبور آوردند و مهلب و یارانش فرا رسیدند.




