میکنم. چون جامه از تنم برکشید، ناگاه دیدیم که انگشتِ علی در شانهام فرو رفته است؛ پس جایگاهِ انگشتِ او همچون چاهی گشت که نه خونی از آن روان بود و نه زخمی بر جای مانده، بلکه تنها گودیِ سهمگین داشت.
سپس معاویه جامه از تن خویش برون کرد تا شانه برهنه ساخت و گفت: ای عمرو! در آن بنگر، که همانا آن نشان چون دایرهی انگشتری گشته و به ژرفایِ انگشت سبابه تا ابهام است. سپس
گفت: ای عمرو! من از آن روز دیگر یارا ندارم که شمشیری به کف گیرم یا آن را بجنبانم، و هیچ واقعهای بر من گرانتر از آن روز نبود. پس آیا منکر آنی که او هماینک با ما باشد و آنچه را در آن فرو رفتهایم بشنود؟ پدرم در آن هنگام مرا از خانه برون برد و گفت: این سِرّ را در جان خویش و از بنیعبدشمس پنهان دار؛ چرا که او کسی را به کین نمیکشد مگر آنکه سرورِ آن قوم به سببِ آن کشته شود.
سپس کسانِ سراقه بر او درآمدند و او را کشته یافتند؛ پس گفتند: سراقه مردی از اهل یمن را کشته بود و خویشانِ آن مرد بیامدند و به سرای او درآمده و او را به کینخواهی کشتند. عمرو بدو گفت: ای معاویه، همانا هراسِ تو از محمد و خاندانش تا آن زمان که به پدرت بپیوندی، از دلت زایل نخواهد گشت. پس این سخن با هیچکس از بنیامیه جز من مگوی، که مبادا تو را به شک و پریشانگویی نسبت دهند؛ چرا که چنین چیزی هرگز شدنی نیست.
پس من عرض کردم: ای سرور من! آیا نمیبینی که آنان در چه حالیاند و معاویه چه رازی را برای عمرو آشکار ساخت؟ پس چرا در کیفرِ آنان درنگ میفرمایی؟ فرمود:




