فلان کس شوخی و خنده میکند و فلان دیگر را به بازی و سرگرمی میگیرد و با فلان کس مشاوره میکند و چنین و چنان میکند.
عمار گوید: با خود گفتم آیا او به لشکرگاه درمیآید و در آن میگردد؟ پس کیست که از معاویه خبری داشته باشد و بر او درآید، در حالی که او در جایگاهِ خویش است؟ من در این اندیشه بودم که ناگاه چشم گشودم و معاویه را بر تختِ خویش دیدم که با دیباهای ابریشم آراسته گشته بود، و بر بالینش چاکران و غلامان استاده بودند، و عمرو بن عاص را دیدم که فروتر از تخت نشسته است؛ پس در سویدایِ جانِ خویش حیران گشتم.
و با خود گفتم: وای بر من از علی، امیرالمؤمنین، اگر بدو گویند که من در پیشگاه معاویه بودم! و از این اندیشه در بیتابی و بیقراری بودم، تا آنکه به آن قوم نگریستم که بر پشتِ اسبان خویش ایستاده بودند و شمشیرهایشان را بر گردن نهاده؛ و ندانستم که از کجا داخل شدند. پس گفتم: به خدا سوگند که معاویه کشته گشت و علی، امیرالمؤمنین، و جملهی پیروانش از رنجِ پیکار با او برستند؛ و همانا نزدِ معاویه هیچکس نیست که چون تیغها بر او فرود آید، دفعِ بلا کند. تا آنکه چشم بگردانیدم و ناگاه مولایم امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- را دیدم که در کنارِ آن قوم ایستاده و ایشان بر او حلقه زدهاند. پس گفتم: و اینک امیرالمؤمنین است! او با بانگی رسا مرا ندا داد: ای عمار، به من نزدیک شو! پس خویشتن را [از آن حال] برهانیدم و گفتم: سپاس خدای را، که من نیز در شمارِ کسانی خواهم بود که بر معاویه تیغ میزنند.




