مردی هستند که یارانِ محمد در روزِ بدر بودند، و همان کسانی که در کربلا حضورشان را به تو نمایاندم که یارانِ حسین -عَزَّ عَزُّهُ- میباشند.
عرض کردم: ای مولای من! آیا برای جنگ آنان با ما هستند. فرمود: آنان در پیکار با معاویهاند از هنگامی که من از کوفه جدا گشتم، عرض کردم: اگر چنین است که با او در پیکارند، پس چگونه وی را واگذارده و بدینجا آمدهاند؟ فرمود: همانا ایشان در همان جایگاهِ خویشند و از موضعِ خود زایل نگشتهاند. عرض کردم: همانا من آنان را خسته میبینم. فرمود: ای عمار، به انصاف سخن گفتی؛ آیا مسافتِ تا شام را که معاویه در آنجاست، بر ایشان دور و دیر میپنداری
عرض کردم: نه ای سرور من!
فرمود: اگر اراده کنند که به آسمان هفتم برآیند و به بنگاهِ زمین هفتم فرود آیند و در چشمبرهمزدنی به مشرق و مغرب درآیند، هرگز بر ایشان دشوار و دور ننماید؛ پس در ایشان نیک بنگر و آنان را بازشناس!
پس بدیشان چشم دوختم و ناگاه دیدم که شمشیرهایشان در دستانشان آشکار شده است و لشکرگاهِ معاویه در برابر ایشان قرار دارد. و ناگاه دیدم مردی از ایشان به میان لشکرِ معاویه درمیآید و از آن برون میرود، در حالی که شمشیرش بر دوش اوست؛ و هیچکس وی را نمیگوید: «تو کیستی؟»، و نه کسی در چیزی گمان میبرد و نه میپرسد: «چرا شمشیر برکشیدهای؟». چون بیرون میآمد، به سوی یاران خویش میرفت و بدیشان میگفت: همانا فلان خادم با معاویه بابِ سخن میگشاید و معاویه با




