واقعه به درازا کشید. پس مرا ندا داد: ای عمار! عرض کردم: لبیک ای مولای من. فرمود: به من نزدیک شو! پس بدو نزدیک گشتم.
فرمود: در نهادِ خویش دربارهی علی بن ابیطالب چه میگویی؟ عرض کردم: ای سرور من، جز خیر نگفتم. مرا فرمود: همین دم از علی و تنهاییاش در شگفت بودی و به پاسِ حرمتِ من، جانِ خویش را در نزدیک شدن به من به رنج افکنده بودی، تا آنکه چشم گشودی و این گروه را دیدی و شگفتیات به درازا کشید و گفتی: اینان مردمی هستند که نه میشناسمشان و نه پیش از این دیدهام و نمیدانم از کجا فرا رسیدهاند!
عرض کردم: مولای من! پاک و منزهی تو، آنچه در نهادِ من است میدانی و من از آنچه در غیبِ توست آگاه نیم؛ همانا تو دانایِ تمام غیبهایی فرمود: چنان است که گفتی ای عمار؛ آیا اینان را میشناسی؟
عرض کردم: هرگاه بندهات را شناسا کنی، خواهد شناخت. فرمود: اینان همان یارانِ رودخانهاند (أصحاب النهر) که خداوند ایشان را در داستانِ طالوت بدان آزمود؛ چنانکه حقتعالی فرمود: «پس چون او و کسانی که با وی ایمان آورده بودند از آن نهر گذشتند، گفتند: ما را امروز توانِ رویارویی با جالوت و سپاهیانش نیست.»
و اینان یارانِ یوشع بن نون و واقعهی بازگشتِ خورشیدند.و اینان حواریون، یارانِ عیسی بن مریماند؛ آنگاه که فرمود: «یارانِ من در راه خدا کیستند؟» و حواریون گفتند: «ما یارانِ خداییم.» و اینان کسانی هستند که خداوند در حقّشان فرمود: «آنان که در راه او در صفی پیکار میکنند که گویی بنیانی استوار هستند.» و اینان همان سیصد و سیزده




