نیست؛ تا آنکه به همان جایگاهی که اسبم در آن بود رسیدم، پس برنشستم و روی گرداندم تا در میان قبیلهی بنیحمّان به سوی سرای خویش روان شوم.
چون اسب را بازگرداندم، ناگاه خود را در برابر آن بادیه نشین بر همان حال که بود یافتم، و ناگاه دیدم در همان مکانی هستم که یش از این بودم. با خود گفتم: چنین مینماید که بر پشت اسب خویش خوابیدهام و رؤیاهایی دیدهام. پس بدو گفتم: آیا در آن حال که با من سخن میگفتی، من بر پشت این اسب خفته بودم؟ گفت: آری، خوابی گران و طولانی! پس از سخنِ او بر من استوار گشت که در خواب بودهام.
سپس خم شدم تا مهارِ اسب را که بر روی زمین کشیده میشد برگیرم؛ چون آن را برگرفته و سر بلند کردم، سوار را در دوردست دیدم. گفتم: چگونه بدو رسم و در این مسافتِ دور چسان او را جویم، حال آنکه میان من و او اندک فاصلهای بیش نبود؟ پس اسب را به تپش انداختم و خویشتن را به رنج افکندم تا آنکه پس از سوگند دادن به حقِّ امیرالمؤمنین، بدو رسیدم.
پس مَرکب را به سوی فرات بازگرداندم و به گذرگاه عبور رسیدم؛ و ناگاه دیدم که گذرگاه بر همان حالتی است که به هنگام فروکش کردنِ آب بود، و عمقِ آب تا استخوانِ ذراعِ اسب میرسید. با خود گفتم: چه با شتاب فرات فرو نشست و آبش کاستی گرفت؟
چون به همان جایگاهی که امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- در آن بود رسیدم، آن سوار را در کرانهی غربی فرات دیدم. پس گفتم: «إنا لله و إنا إليه راجعون»، آن سوار پیش از من به اینجا درآمده است! سپس با خود گفتم: آن سواری که در بیابان با من بود، آهنگِ شام




