با خود گفتم: همانا چنین میپندارم که این بادیه نشین مرا به بازی گرفته است. پس بدو گفتم: آهنگِ کجا داری؟ گفت: سویِ شام. گفتم: چه زمان از کوفه بیرون آمدی؟ گفت: همین ساعت بیرون شدم؛ و آن زنی که در سرای خویش بیمار واگذاشته بودی، جان سپرد؛ و من آنان را در حالی وانهادم که برایش گوری حفر میکردند تا وی را پیش از غروب خورشید به خاک سپارند! پس گفتم: آیا به راستی سخن میگویی؟
فرمود: آری، سوگند به خدا! پس گفتم: «إنا لله و إنا إليه راجعون»؛ پس اندوهی بر من هجوم آورد که رشتهی افکارم را پاره کرد . سپس سر برآوردم و ناگاه خود را در کوفه، در میان قبیلهی بنیحمّان یافتم؛ و من همواره در آنجا فرود میآمدم. پس مردی از بنیحمّان را دیدم و بدو گفتم:
ای فلان! گفت: لبیک. گفتم: آیا تو را از جنازهی زنی خبری هست؟ پس پیش از آنکه با من سخن بگوید، ناگاه جنازه بر من نمودار گشت.
پس همگان روی به من آوردند و مرا تعزیت میگفتند و میگفتند: ای اویس، سپاس خدای را که تو را از ثواب و حضور بر پیکر او محروم نساخت.
پس پای از رکاب اسب برکشیدم و آن را به یکی از آن مردمان سپردم و پیاده به سوی گورستان روان شدم. پس بر او نمازگزاردم و به دست خویش او را در خاک نهان ساختم و با بازگشتِ مردمان، من نیز بازگشتم؛ و هر آن کس که در گورستان حاضر بود به من میگفتند: چگونه امیرالمؤمنین را واگذاشتی و بازگشتی، حال آنکه با او بودی و تو را نزد وی جایگاهی والاست؟ پس بدیشان میگفتم: او جز به خیر و سلامت




