گذشتند، عبور کرد. سوگند به خدا، هنوز قرار نیافته بودم که آب، اسبان را با خود برد و آنان را در ربود؛ چنانکه مرد و اسب بر روی آب چون وزشِ باد روان بودند. و در فرات از ایشان خلقی کثیر غرق گشتند که گفته شده شمار آنان چهار هزار تن بود. پس چون این بلا بر ایشان فرود آمد، مردمان از گذشتن بازگشتند. پس گویندهای از میان ایشان گفت: اویس از آن نگذشته است، بلکه او پیش از طغیانِ فرات در آنجا بود. و دیگران گفتند: آیا نه چنین است که او بر پشتِ اسب خویش ایستاده بود در حالیکه ما با امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- دربارهی بازگشت سخن میگفتیم؟
و من بر آن حال بودم و بر آنچه بر مردمان فرود آمده بود مینگریستم، و در کرانهی غربی فرات تنها بودم تا آنکه در صحرا سواری برایم پدیدار گشت؛ پس اسب را به سوی او تاختم. ناگاه سواری را دیدم بر اسبی زرین، یال و دم سرخ و تیره ، کمر بسته و شمشیری حمایل کرده و نیزه بسته، اینطرف و آنطرف حرکت میکند، و من اسب را به سوی او بهشتاب میدواندم، در حالی که میان من و او جز به اندازهی یک نیزه فاصله نبود، اما بدو نمیرسیدم. چون این امر بر من به درازا کشید و بر مَرکب خویش بیمناک گشتم که مبادا آن را از پای درآورم، او را بانگ زدم: ای سوار، برای من باز ایست، که همانا من از یارانِ علی بن ابیطالبم. پس باز ایستاد و مرا گفت: تو از یارانِ علی بن ابیطالبی؟
گفتم: آری! گفت: از خاصانِ اویی یا از دیگران؟ گفتم: بلکه از خاصانِ اویم. گفت: من به خاصانِ او شناس هستم؛ پس تو کدامین ایشانی؟ گفتم: من اویس قرنیام! گفت:




