پس مردمان به سوی کرانهی فرات، آنجا که از آن گذشته بودند، شتافتند و آشفتگی و غوغایی عظیم پدید آمد، چنانکه دستِ سواره به ساقِ پیاده میرسید؛ و بدینگونه مردمان برای گذر هجوم آوردند. چون به گذرگاه رسیدند تا از آن عبور کنند، فرات بر آنان چنان فزونی یافت که دو کرانهی آن بالا آمد، چنانکه راه بازگشت مردم از آن نبود و در کمتر از چشمبرهمزدنی به همان جایگاهی که فرود آمده بودند، بازگشتند؛ و از بزرگی طغیانِ آب در آن ساعت در شگفت ماندند. پس در دل گفتم: سپاس خدای را که فرات را فزونی بخشید تا آنان را از گذر کردن بازدارد! پس امیرالمؤمنین فرمود: ای اویس!
عرض کردم: لبیک ای مولای من! فرمود: به کرانهی غربی فرات گذر کن و خبرِ کوفه را از آنان که از پیِ ما میآیند یا از بادیه میگذرند، بازجوی.
پس عرض کردم: ای سرور من! چگونه گذر کنم، حال آنکه فرات را چنین مدّ و طغیانِ عظیمی درگرفته است؟ فرمود: ای اویس، گذر کن.
پس برخاستم و به شریعه که همان گذرگاهِ کمعمق است آمدم؛ و ناگاه دیدم که آب، موجهای خویش را به هر سو میافکند و چونان دیگی جوشان، میجوشید. پس بانگی بر اسب زدم و او در آب شد، و من شک نداشتم که خود و اسبم رهسپاریم ، پس اسب در میانِ آب چنان برفت که پیشتر هنگام عبورمان میرفت؛ و سوگند به خدا که آب از استخوانِ ذراعِ اسب فراتر نرفت. چون به کرانهی غربی فرات رسیدم، خدای عزوجل را سپاس گفتم و بر نعمتِ مولایم شکر گزاردم. پس مردمان مرا نگریستند که من از رود]گذشته بودم؛ پس گفتند: همانا اویس از همان گذرگاه (مخاضه) که اسبانِ ما از آن




