اشراف مییافتم و سخنانِ گوناگون میشنیدم، و همانا آنان را در یک منزلگاه، توشه و علوفه نایاب گشته بود.
پس نگریستم و دیدم که از میان همراهانش، از هر ده تن، یکی بیش با امیرالمؤمنین اخلاص نمیورزد. پس گفتم: «إنا لله و إنا إليه راجعون»؛ و در میان آن قوم، هیچکس را کماضطرابتر و کم استوارتر از قبیلهی همدان نیافتم.
چون بر تمامِ اهلِ سپاه گذشتم، نزد او آمدم. پس چون مرا بدید، پیش از آنکه سخنی آغاز کنم، روی به من آورد و فرمود: ای اویس! مردمان در یاریِ علی بن ابیطالب سستی ورزیدند و از امروز، به سبب نایابیِ توشه و علوفه، از پیکار با معاویه روی برتافتند.
پس عرض کردم: ای سرور من! چنان است که فرمودی. فرمود: ای اویس! آنچه آشکار کردند، همان نیست که در پنهان داشتند؛ و همانا آنان این را عیان میسازند، چنانکه خداوند در یادکردِ آنچه گذشت، از ایشان خبر داد و فرمود: «میگویند خانههای ما بیحفاظ است، در حالی که بیحفاظ نیست و آنان جز گریختن قصدی ندارند». پس عرض کردم: ای مولای من! تو به احوالِ ایشان داناتری.
پس فرمود: ای اویس! بنشین تا تو را از ایشان شگفتیای بنمایم و به آنان عبرتی نشان دهم. عرض کردم: ای مولای من! اینک من در پیشگاه تو ایستادم. اویس گوید: پس در حضور او ایستاده بودم و او نماز عصر را گزارده بود که مردمان با دلهره شتابان روی به او آوردند و میگفتند: ای امیرالمؤمنین! آیا ما را رخصت میدهی که به کوفه بازگردیم تا مَرکبها و علوفه و توشهای فراهم آوریم؟ چرا که در راه ما نایابی و تنگی پدید آمده




