پس مرا فرمود: ای قنبر، برو و در میانِ نگاهبانانِ مسلمانان باش؛ و چون فردا فرا رسید، به سوی «قُبهیِ سرخ» در هر کجایِ زمین که بود روانه شو و از هیچکس مترس. سپس مرا فرمود: اکنون از اینجا برون شو.
پس از پیشگاهِ مولایم امیر مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- برون شدم تا به نگاهبانانِ مسلمانان رسیدم، و دیدم که مالک بن حارث اشتر بر آنان گماشته شده است. پس باقیِ شب را در زمرهیِ همراهانِ او درآمدم، تا آنکه چون سپیده بردمید، به لشکرگاه درآمدم و پیوسته در میانِ خیمههایِ کوفیان میگشتم، اما آن بارگاهِ سرخ رنگ را نیافتم. همچنان رفتم تا به خیمهیِ مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- رسیدم، اما ایشان را در آنجا ندیدم. پس بازگشتم و به سویِ سپاهِ شام نگریستم؛ ناگاه دیدم که آن بارگاهِ سرخین در وسطِ لشکرِ شام است!
همچنان پیش رفتم و خداوند مرا از دیدگانِ دشمن پوشیده داشت ؛ چنان بود که از کنارِ خیمهها یکبهیک میگذشتم و به صاحبِ هر خیمه که بر درگاه نشسته بود مینگریستم؛ و چون او به من مینگریست، [به قدرتِ مولا] چنان میدید که مولایم بر او وارد شده است؛ پس به احترام و بزرگداشت بر پای میایستاد و میگفت: «خوش آمدی، خوش آمدی ای مولایِ من»؛ و [چنین میپنداشت که امام] وارد گشته و جلوس فرموده است!
من همچنان پیش رفتم تا به خیمهیِ عمرو بن عاص رسیدم؛ او بر درِ خیمهاش نشسته بود و حُصین بن نُمیر نیز با او بود. چون عمرو به من نگریست، از رویِ تجلیل و شگفتی بر پای خاست و به سویِ من شتافت و مرا در آغوش گرفت و گفت: «خوش آمدی ای سرورِ من؛ از صولت و قدرتِ علی بن ابیطالب برحذر باش!»




