مولایم مرا فرمود: ای قنبر، چه دیدی؟ عرض کردم: ای مولای من، هشتصد تن را در میان کشتگان دیدم!
مولایم فرمود: ای قنبر، آیا آنان را میشناسی؟ عرض کردم: آری ای مولای ما، همانا هیچیک از آنان بر من پوشیده نیست. پس مرا فرمود: ای قنبر، به خیمههایِ این قوم بنگر!
قنبر گوید: پس به سویِ آنان رفتم و به هر خیمهای که میرسیدم و در آن مینگریستم، صاحبِ آن خیمه را میدیدم که نشسته و به خوردن و آشامیدن مشغول است؛ و ناگاه آن قوم را یافتم که جامههایی از حریر و دیبایِ زر و ابریشمی بر تن دارند و با سربندهایی آراسته به مروارید و مرجان زینت یافتهاند.
از دیدنِ این حال، شادمان گشتم و مولایِ خویش را بر نعمتهایش سپاس گفتم. سپس به پیشگاهِ او آمدم و ایشان را یافتم که اذکار و اورادِ خویش را به پایان برده و سلامِ [نماز] داده است. آنگاه لبخندزنان سوی من نگریست و فرمود: ای قنبر! عرض کردم: گوشبهفرمانم ای مولایِ من.
پس این آیه را قرائت فرمود: «و هرگز مپندار کسانی که در راه خدا کشته شدهاند، مردگانند؛ بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند؛ و به آنچه خدا از فضلِ خویش بدیشان داده، شادمانند».
عرض کردم: حمد و شکر از آنِ ساحتِ پروردگارِ من است، و آیه «الحمد لله رب العالمین» را بر زبان راندم و گفتم: ای مولایِ من، بر دانش و فهمِ من بیفزای!




