« قنبر و حکایتِ قبه [بارگاهِ] سرخ »
و از ابن عبدالوهاب تمّار در کوفه روایت است که گفت: محمد بن وهب مرا حدیث کرد از سنان، از عبدالرحمن، از پدرش، از جدّش، از عنان و او از عوسجه. عنان گفت: این حدیث را قنبر، غلامِ امیر مؤمنان، در صفین و در روزِ واقعهیِ هریر برای من بازگفت؛ در آن هنگام که مردمان سه شبانهروز پیاپی به پیکار مشغول بودند، و چون روز چهارم فرا رسید و هنگامِ زوالِ خورشید (ظهر) گشت، جنگ شعلههای خویش فرونشاند و بارِ سنگینِ خویش بر زمین نهاد.
قنبر گوید: پس به جایگاهی که واقعه در آن رخ داده بود رفتم تا مقتولان را جستجو کنم؛ پس نگریستم و ناگاه در میانِ کشتگان، هشتصد تن از یکتاپرستان (موحّدین) را یافتم؛ این امر مرا اندوهگین ساخت و بر من گران آمد. پس پیوسته از هنگامِ زوال (ظهر) تا زمانِ نمازِ عشایِ نخستین [مغرب] در میانِ آنان میگشتم، تا آنکه به خیمهی مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- آمدم و ایشان را یافتم که با مردمان نماز میگزارد، پس پشت سرِ او نماز گزاردم.
قنبر گوید: چون مولایم از نماز فراغت یافت و مردمان پراکنده شدند، ایشان با لبخندی به سوی من نگریست و فرمود: ای قنبر، مرا چه شده است که تو را پریشاندل میبینم؟ عرض کردم: ای مولای من، آنچه از مقتولانِ یکتاپرست دیدم، مرا اندوهگین ساخته است.




