سپس سوی آن خلق بازگشت، در حالی که دیدگانشان فرو افتاده، گوشهایشان سنگین و کر و خِرَدهاشان مدهوش گشته بود؛ پس گفت: ای چریدگان، و ای جنبندگانِ صاحبحسّ و ای خزندگان؛ آیا بیدارید یا در خوابِ غفلت ؟ سلام بر آنان که از میان شما عارفانند.
سپس گونه بر خاک نهاد در پیشگاهِ مولایمان امیر مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- و روی آورد به بوسه زدن بر قدمهای ایشان؛ و فراز رفت و صعود کرد، در حالی که بر سرش تاجی بود که میانِ آسمان و زمین از فروغِ آن روشن گشته بود؛ و دستِ مولایمان امیر مؤمنان میانِ دو شانهی او بود و با وی بالا میرفت تا آنکه از دیدگان مردمان نهان گشت و دیگر دیده نشد. و امیر مؤمنان دستِ خویش بازگردانید و فرمود: سپاس خدای را، و راست گفت خداوند که: «همانا ما آیاتِمان را بدو نمودیم»؛ امری که بر حقیقتِ مولا و حجتِ مردمان کفایت میکند.
گوید: پس آن که تکذیبگر بود، تکذیب کرد و آن که ایمانآورنده بود، ایمان آورد؛ و مردمان سوی امیر مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- آمدند و گفتند: ای مولای ما، این والامقامِ گرانمایه و بزرگ کیست؟ پس ایشان را فرمود: پندارید که او کیست؟ گفتند: ای امیر مؤمنان، ما او را فرشتهای انگاشتیم. پس امیر مؤمنان فرمود: وای بر شما، و فرشته را کجا سزد که به دانشِ این جوان راه یابد؟
پس گفتند: ای مولای ما، به شناخت او بر ما منّت گذار! فرمود: آیا نمیبینید که این جوان از بنیهاشم است؟ پس مردمان پافشاری کرده و فریاد برآوردند و گفتند: تو را به حقّت سوگند که ما را از شناختِ او بیبهره مگردان، که اگر او را به ما نشناسانی،




