مردمان شروع به نگریستن یکدیگر کردند که ناگاه جوانی در جامههایی ژنده و سبز رنگ و با رایحههایی خوش، در غیرِ پوشش لشکر، روی آورد. پس پیوسته از میان مردمان میگذشت و آنان بدو مینگریستند؛ رویی گشاده و تابان داشت و چشم از امیرمؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- برنمیگرفت، تا آنکه در پیشگاهِ ایشان بایستاد و گفت: سلام از والایِ بزرگ بر والایِ گواه ؛ سلام بر امیرمؤمنین علی بن ابیطالب، صاحبِ تمامیِ سپاه!
پس امیرمؤمنان او را فرمود: و بر تو باد سلام و رحمت و برکاتِ خداوند. پس آن جوان عرض کرد: ای امیرمؤمنان، دستِ راستِ خویش به من بنمای تا دستِ خویش بر آن کشم و آنگاه آنچه را که رخصت میدهی بازگویم!
گوید: پس امیرمؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- دستِ راستِ خویش بگشود و آن جوان دست بر دستِ ایشان نهاد و گفت: مرا امانی ده که در آن هیچ خواری، کاستی و عیبی نباشد، و پیمانی که هرگز شکسته نگردد، چندان که آسمانها و زمین برپاست و آنگاه که فرمانروایی و مُلک دگرگون شود. فرمود: برای تو چنین است! پس همگان از کلام و خطاب و سلامِ او و پاسخی که امیرمؤمنان بدو داد، در شگفت شدند و درباره او سخن بسیار راندند و گفتند: این کیست و از کدام تبار و قوم است؟ که همانا او رستگار گشت.
پس آن جوان گفت: ای امیر مؤمنان، این خیل و توده مردمان میگویند که هیچ وحیی نیست مگر آنکه او را قدرتی است؛ و شک ندارند که محمد برترینِ پیامبران است و تو برترینِ وصیّان . اما ورایِ این را نمیدانند. و بیشترین چیزی که از معجزات و براهینِ




